حفظ ترتیبی سوره ی مبارکه ی نبأ

 

محتوای سوره نبا اصولا اکثریت قریب به اتفاق سوره‏های جزء آخر قرآن در مکه نازل شده، و بیش از همه چیز روی مساله مبدا و معاد، و بشارت و انذار، که طبیعت سوره‏های مکی است تکیه می‏کند، غالبا لحنی کوبنده و تکاندهنده و بیدار کننده دارد، آیه‏ها همگی جز در موارد معدودی کوتاه، و مملو از اشارات است، و به همین دلیل تاثیر بسیار عمیقی روی هر فرد آگاه می‏گذارد، ناآگاهان را نیز بیدار می‏کند، و به کالبدهای بی‏روح جان می‏دهد، به افراد بی‏تفاوت احساس و تعهد و مسؤولیت می‏بخشد، و برای خود عالمی دارد، عالمی پرغوغا و پر از شور و نوا! سوره نبا نیز از این اصل کلی مستثنا نیست، با سؤالی بیدارگر شروع می‏شود، و با جمله‏ای پر از عبرت پایان می‏یابد.

 محتوای این سوره را می‏توان در چند بخش خلاصه کرد.

1 - سؤالی که در آغاز سوره از حادثه بزرگ (نبا عظیم) یعنی روز قیامت مطرح شده است.

2 - سپس به بیان نمونه‏هائی از مظاهر قدرت خداوند در آسمان و زمین و زندگی انسانها و مواهب آن - به عنوان دلیلی بر امکان معاد و رستاخیز - می‏پردازد.

3 - در بخش دیگری قسمتی از نشانه‏های آغاز رستاخیز را بیان می‏دارد.

4 - در بخش دیگری گوشه‏ای از عذابهای دردناک طغیانگران را.

5 - به دنبال آن قسمتی از نعمتها و مواهب شوق‏انگیز بهشتی را شرح می‏دهد.

6 - سرانجام با انذار شدیدی از عذاب قریب، و سپس ذکر سرنوشت غم‏انگیز کافران سوره پایان می‏گیرد.

ضمنا نامگذاری این سوره به خاطر تعبیری است که در آیه دوم آن آمده است، و گاه از آن به عنوان سوره عم به تناسب آیه نخستین آن تعبیر می‏شود.

       تفسیر آیات از  تفسیرشریف  المیزان 

این سوره متضمن خبر از آمدن یوم الفصل و صفات آن و استدلال بر حقیقت آن، و تردیدناپذیری آن است، و از اینجا آغاز می‏شود که مردم از یکدیگر از خبر قیامت می‏پرسند، آنگاه در سیاق جواب و با لحنی تهدیدآمیز می‏فرماید: به زودی از آن آگاه خواهند شد، و سپس برای ثبوت آن به این دلیل استدلال می‏کند که نظام مشهود در عالم با تدبیر حکیمانه‏ای که در آن است، بهترین و روشن‏ترین دلالت را دارد بر اینکه بعد از این نشاه دنیای متغیر و فنا پذیر، نشاه ثابت و باقی هست، و به دنبال این خانه‏ای که در آن عمل هست و جزا نیست، خانه‏ای هست که در آن جزا هست و عمل نیست، پس در این میان روزی هست که نظام جاری در این عالم از آن خبر می‏دهد.

سپس آن روز را با ذکر حوادثش توصیف می‏کند که مردم همگی در آن احضار می‏شوند، و همه یکجا جمع می‏گردند، طاغیان به سوی عذابی دردناک و متقین به سوی نعیمی مقیم منتقل می‏شوند، و در آخر، کلام را با یک جمله تهدیدآمیز ختم می‏کند.

و این سوره به شهادت سیاق آیاتش در مکه نازل شده.

عم یتساءلون کلمه عم مخفف عن ما - از چه است، و حرف الف از کلمه ما ی استفهامیه حذف شده، و این اختصاص به این مورد ندارد، هر جا که حرف جر بر سر ما ی استفهامیه در آید، الف آن حذف می‏شود، مثلا گفته می‏شود: لم، مم، علی م و الی م که مخفف لما و مما و علی ما و الی ما است، و مصدر تساؤل به معنای این است که مردمی از یکدیگر از مطلبی سؤال کنند، یا بعضی بعد از بعضی دیگر از مطلبی سؤال کنند، هر چند که مسؤول از خود آنان نباشد، در مورد ما نیز یا چنین بوده که مردمی از یکدیگر از مساله معاد می‏پرسیدند، و یا یکی پس از دیگری از رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) می‏پرسیدند، و چون سیاق سوره سیاق جواب است و در این جواب هم جانب تهدید و انذار چربیده، این نظریه را تایید می‏کند که متسائلان، کفار مکه بودند، همان مشرکینی که منکر نبوت و معاد بودند، نه مؤمنین، و نه کفار و مؤمنین هر دو.

پس تساؤل در میان مشرکین بوده، و اگر قرآن کریم خبر از آن را به صورت استفهام آورده برای این است که به پوچی و حقارت آن اشاره کند، و بفهماند پاسخ این تساؤل آنقدر روشن است که اصلا جایی برای این تساؤل نیست.

عن النبا العظیم الذی هم فیه مختلفون این آیه پاسخ از استفهامی است که خود خدای تعالی کرده بود خودش پرسید از چه تساؤل می‏کنند؟پاسخ می‏دهد از خبری بس عظیم.

و این توصیفی که از خبر مذکور کرده توصیفی است که تعظیم آن خبر از آن هویدا است.

و مراد از خبر عظیم خبر بعث و قیامت است، که قرآن عظیم در سوره‏های مکی و مخصوصا در سوره‏هایی که در اوائل بعثت نازل شده کمال اهتمام را درباره اثبات آن دارد، مؤید این معنا سیاق آیات این سوره است که در آنها جز به مساله قیامت، و صفات یوم الفصل، و استدلال بر حقیت و واقعیت آن پرداخته نشده. ولی بعضی گفته‏اند: مراد از آن نبا قرآن عظیم است.

لیکن سیاق این احتمال را رد می‏کند، چون هر چند که گفتار سوره خالی از اشاره به قرآن نیست، ولیکن سیاق أجنبی از آن است.

بعضی دیگر گفته‏اند: نبا عظیم عبارت است از عقایدی چون اثبات صانع، و صفات او و ملائکه و رسل او، و مساله بعث، بهشت، دوزخ و غیر آن که مورد اختلافشان بوده.

به نظر می‏رسد صاحب این قول بدان جهت که در این سوره به حقیت همه این مطالب اشاره شده، چنین گفته است.

لیکن این طرز استفاده درست نیست چون اشاره به حقیت معارف اسلامی از لوازم مساله قیامت است، که خود از لوازم جزا و تکلیف است، جزای اعتقادات حق و اعمال صالح، و جزای کفر و جرائم عملی، و اگر در سوره به صفات یوم الفصل پرداخته تبعی و به قصد ثانوی بوده، و غرض اولی بدان متعلق نشده.

علاوه بر این، مراد از افرادی که از یکدیگر تساؤل می‏کرده‏اند - به بیانی که گذشت - مشرکین بوده‏اند، که صانع و ملائکه را قبول داشتند، و ماورای آن را یعنی رسالت و قیامت و بهشت و دوزخ را منکر بودند.

الذی هم فیه مختلفون - مشرکین در اصل انکار معاد متفق بودند، اختلافشان تنها در طرز انکار آن بوده، بعضی آن را محال می‏دانستند و به خاطر محال بودنش منکر بودند، همچنان که از سخنی که قرآن کریم از ایشان حکایت کرده این معنا استفاده می‏شود، و آن سخن این است: هل ندلکم علی رجل ینبئکم اذا مزقتم کل ممزق انکم لفی خلق جدید، بعضی دیگر آن را محال نمی‏دانستند، بلکه تنها به نظرشان بعید می‏رسیده، از این جهت انکارش نموده، به حکایت قرآن می‏گفتند: أ یعدکم انکم اذا متم و کنتم ترابا و عظاما أنکم مخرجون هیهات هیهات لما توعدون، بعضی هم نه آن را محال می‏دانستند، و نه بعید می‏شمردند، بلکه انکارشان از این جهت بود که در آن شک داشتند، همچنان که آیه زیر که می‏فرماید: بل ادارک علمهم فی الاخرة بل هم فی شک منها، با وضع آنان تطبیق می‏کند.

بعضی هم یقین بدان داشتند، ولیکن از در عناد منکر آن می‏شدند که جمله بل لجوا فی عتو و نفور حکایت حال ایشان است.

و آنچه از آیات سه‏گانه اول سوره و بعد آن به دست می‏آید این است که وقتی از قرآن شنیدند که در انذار و تهدید ایشان سخن از روز قیامت و جزا و یوم الفصل می‏آورد، برایشان گران آمده، شروع کرده‏اند از یکدیگر بپرسند که این چه خبر عجیبی است، که تاکنون به گوش ما نخورده؟و چه بسا به خود رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) رجوع کرده و یا از مؤمنین می‏پرسیدند که روز قیامت چیست و چه خصایصی دارد، و چه وقت واقع می‏شود؟ متی هذا الوعد ان کنتم صادقین و چه بسا در مورد بعضی از حقایق قرآنی و معارفی جدید که اسلام متضمن آن بود به اهل کتاب و مخصوصا به یهود مراجعه نموده، در فهم آن معارف از آنان کمک می‏گرفتند.

و خدای تعالی در این سوره تساؤل آنان را به صورت سؤال و جوابی حکایت نموده، می‏فرماید: از چه تساؤل می‏کنند؟آنگاه خودش پاسخ خود را می‏دهد که از خبری عظیم تساؤل می‏کنند، خبر عظیمی که در باره آن دیدی مختلف دارند، و آنگاه از تساؤل آنان پاسخ می‏دهد که کلا سیعلمون ... نه، بیهوده از یکدیگر نپرسند که به زودی خواهند دانست ... مفسرین درباره مفردات آیات سه‏گانه، و تقریب معانی آن وجوهی بسیار گفته‏اند، که چون هیچ یک از آنها با سیاق سازگار نبود، از ایرادش خودداری نمودیم، و آنچه آوردیم مطلبی است که سیاق، آن را افاده می‏کند.

 

کلا سیعلمون ثم کلا سیعلمون این جمله جلو ایشان را از تساؤل از قیامت می‏گیرد، تساؤلی که گفتیم منشا آن مختلف بوده.

و معنای آیه این است که باید دست از این پرس و جوی‏ها بردارند، برای اینکه حقیقت امر به زودی برایشان کشف می‏شود، و این خبر - قیامت - واقع می‏شود، آن وقت آنچه امروز نمی‏دانند خواهند دانست، و در این تعبیر تهدیدی هم هست همان تهدیدی که در آیه و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون، به چشم می‏خورد، و جمله ثم کلا سیعلمون تاکید همان ردع و تهدید سابق است، و لحن تهدید خود قرینه است بر اینکه پرس و جوی کنندگان مشرکین بوده‏اند، که منکر معاد و جزایند، نه مؤمنین، و نه مشرکین و مؤمنین جمیعا.

الم نجعل الارض مهادا این آیه تا یازده آیه بعدش در مقام احتجاج و استدلال بر ثبوت بعث و جزا و تحقق این خبر عظیم است، و لازمه ثبوت آن صحت جمله قبلی است که می‏فرمود: کلا سیعلمون و اینکه به زودی مشاهده می‏کنند و می‏دانند.

بیان آن حجت این است که عالم محسوس با زمین و آسمانش و شب و روزش و انسانهایش که نسلا بعد نسل می‏آیند و می‏روند، و نظام جاری در سراپایش، و تدبیر متقن ودقیقی که در همه امورش جریان دارد، ممکن نیست صرفا به خاطر بازی و سرگرمی پدید آمده باشد، و هیچ هدف و غرضی در نظر پدید آورنده‏اش نباشد، پس به طور مسلم و بدیهی باید در پی این نظام متحول و متغیر و گردنده، عالمی باشد که نظام در آن ثابت و باقی باشد، و در آن عالم اثر صلاح و فساد این عالم، ظهور پیدا کند، صلاحی که فطرت بشر بدان دعوت می‏کرد، و فسادی که از آن نهی می‏نمود، و ما می‏بینیم که اثر صلاح و فساد، که همانا سعادت متقین و شقاوت مفسدین است در این عالم محسوس ظاهر نشده، و این از محالات است که خدای تعالی در فطرت بشر آن دعوت غریزی را و این ردع و منع غریزی را به ودیعه بسپارد، در حالی که نه آن دعوت اثری در خارج داشته باشد و نه آن منع، پس به طور یقین در این میان روزی وجود دارد که در آن روز انسان صالح اثر صلاح خود را، و انسان فاسد اثر فساد خود را می‏بیند.

پس این آیات در معنای آیه زیر است که می‏فرماید: و ما خلقنا السماء و الارض و ما بینهما باطلا ذلک ظن الذین کفروا فویل للذین کفروا من النار ام نجعل الذین امنوا و عملوا الصالحات کالمفسدین فی الارض ام نجعل المتقین کالفجار با این بیان و این استدلال ثابت می‏شود که در این میان روزی هست که انسان آن را دیدار خواهد کرد، و در آن روز به جزای آنچه کرده چه خیر و چه شر می‏رسد، پس مشرکین نمی‏توانند در آن اختلاف نموده، و یا شک کنند، و یا بعضی دیگرشان آن را بعید بشمارند، و یا بعضی دیگرشان محال بدانند، و یا بعضی دیگرشان با علم به آن از در عناد و لجاج منکرش شوند، پس آمدن چنین روزی بدیهی، و وقوعش ضروری است، و جزای در آن جای شک نیست.

از بعضی از مفسرین چنین بر می‏آید که خواسته‏اند بگویند: این آیات در مقام اثبات قدرت است، و اینکه عود - در قیامت - نظیر بدء - آغاز - خلقت است، آن خدایی که توانست عالم را ابتداء خلق کند، قادر است که آن را دوباره اعاده دهد.

این استدلال هر چند که در جای خودش تمام و صحیح است، و در کلام خدای تعالی هم به آن تمسک شده و لیکن استدلالی است بر امکان اعاده، نه بر وقوع آن، و سیاق آیات مورد بحث می‏خواهد وقوع آن را اثبات کند نه امکانش را، پس بیان مناسب‏تر همان بیانی است که ما ذکر کردیم.

و به هر حال اینکه فرمود: ألم نجعل الارض مهادا استفهامی است انکاری، و کلمه مهاد به معنای بستر و قراری است که در آن تصرف می‏شود، و بر فرشی که روی آن می‏نشینند نیز اطلاق می‏گردد.

و معنای جمله این است که مگر ما نبودیم که زمین را برای شما قرارگاه کردیم، تا بتوانید در آن قرار گیرید، و در آن تصرف کنید.

و الجبال أوتادا کلمه أوتاد جمع وتد است، و وتد به معنای میخ است، البته بنا به گفته صاحب مجمع میخ بزرگ را وتد گویند (نه میخهای معمولی را).

و اگر کوهها را میخ خوانده شاید از این جهت بوده که پیدایش عمده کوههایی که در روی زمین است از عمل آتشفشان‏های تحت الارضی است، که یک نقطه از زمین را می‏شکافد و مواد مذاب زمینی از آن فوران می‏کند، و به اطراف آن نقطه می‏ریزد، و به تدریج اطراف آن نقطه بالا می‏آید و می‏آید تا به صورت میخی که روی زمین کوبیده باشند، در آید، و باعث سکون و آرامش فوران آتشفشان زیر زمین گردد، و اضطراب و نوسان زمین از بین برود.

و از بعضی از مفسرین حکایت شده که گفته است: مراد از میخ بودن کوهها این است که معاش اهل زمین به وسیله این کوهها و منافعی که خدا در آنها به ودیعت سپرده تامین می‏شود، چون اگر کوهها نبودند زمین دائما در زیر پای اهلش در حال نوسان بود، نه کشت و زرعی می‏گذاشت، و نه خانه‏ای.

ولی این سخن در حقیقت لفظ را بدون جهت از ظاهرش برگرداندن است.

و خلقناکم أزواجا یعنی ما شما را جفت جفت از نر و ماده آفریدیم، تا سنت ازدواج و تناسل در بینتان جریان یابد، در نتیجه نوع بشر تا روزی که خدا خواسته باشد باقی بماند.

بعضی گفته‏اند: مراد از ازواج، اشکال است، یعنی ما شما را شکل هم خلق کردیم.

بعضی دیگر گفته‏اند: یعنی ما شما را اصناف مختلف سفید و سیاه و سرخ و زرد خلق کردیم. بعضی دیگر گفته‏اند: معنایش این است که خلقت هر یک نفر از شما از دو منی یعنی منی مرد و منی زن بوده.ولی این وجوه ضعیفند.

و بعضی گفته‏اند: التفاتی که در آیه از غیبت - سیعلمون - به خطاب - خلقناکم - به کار رفته، به منظور مبالغه در الزام و اسکات خصم بوده.

و جعلنا نومکم سباتا کلمه سبات به معنای راحتی و فراغت است، چون خوابیدن باعث آرامش و تجدید قوای حیوانی و بدنی می‏شود، و خستگی ناشی از بیداری و تصرفات نفس در بدن از بین می‏رود.

بعضی گفته‏اند: کلمه سبات به معنای قطع است، و اگر خواب را قطع خوانده، بدین جهت بوده که در خواب تصرفات نفس در بدن قطع می‏شود.

این وجه هم نزدیک به همان وجه قبلی است.

بعضی دیگر گفته‏اند: سبات به معنای مرگ است، و اگر خدای سبحان خواب را جزو مرگ دانسته، تنها در این آیه نبوده، در آیه دیگر نیز آن را مرگ خوانده و فرموده: هو الذی یتوفیکم باللیل، لیکن این معنا بعید است، و آیه‏ای که شاهد آورده، خدای تعالی در آن خوابیدن را توفی - تحویل گرفتن - خوانده، نه میراندن، بلکه قرآن کریم تصریح دارد بر اینکه خوابیدن مردن نیست، و فرموده: الله یتوفی الانفس حین موتها و التی لم تمت فی منامها.

و جعلنا اللیل لباسا یعنی ما شب را چون لباس ساتری قرار دادیم که با ظلمتش همه چیز و همه دیدنی‏ها را می‏پوشاند، همانطور که لباس بدن را می‏پوشاند، و این خود سببی است الهی که مردم را به دست کشیدن از کار و حرکت می‏خواند، و متمایل به سکونت و فراغت و برگشتن به خانه و خانواده می‏سازد.

و از بعضی حکایت شده که گفته‏اند: مراد از لباس بودن شب این است که چون  لباس است برای روز، که روز به آسانی از آن بیرون می‏شود. ولی انصافا این وجه وجه درستی نیست.

و جعلنا النهار معاشا کلمه عیش - به طوری که راغب گفته - به معنای زندگی است، چیزی که هست کلمه عیش مختص به زندگی حیوان است، به این معنا که به زندگی خدای تعالی و ملائکه عیش گفته نمی‏شود، ولی حیات خدا و حیات ملائکه گفته می‏شود  و کلمه معاش مصدر میمی و هم اسم زمان و مکان از عیش است، و در آیه مورد بحث به یکی از دو معنای اخیر است، یعنی زمان و یا مکان عیش.

و معنای آیه این است که: ما روز را زمان زندگی شما و یا محل زندگی شما قرار دادیم  تا در آن از فضل پروردگارتان طلب کنید.

و بعضی گفته‏اند: مراد از آن همان معنای مصدری است، چیزی که هست مضافی از آن حذف شده، و تقدیر کلام و جعلنا النهار طلب معاش است، یعنی ما روز را طلب معاش قرار دادیم.

و بنینا فوقکم سبعا شدادا یعنی بر بالای سرتان هفت آسمان سخت بنیاد، قرار دادیم.

و جعلنا سراجا وهاجا کلمه وهاج به معنای چیزی است که نور و حرارت شدیدی داشته باشد، و منظور از چراغ وهاج خورشید است.

و أنزلنا من المعصرات ماء ثجاجا کلمه معصرات به معنای ابرهای بارنده است.

و بعضی گفته‏اند: به معنای بادهایی است که ابرها را می‏فشارد تا ببارد، و کلمه ثجاج به معنای ابری است که بسیار آب بریزد.

و بنابراین، بهتر آن است که کلمه من را به معنای باء بگیریم، و معنا چنین شود ما به وسیله بادهای فشار آورنده آبی ریزان نازل کردیم.

لنخرج به حبا و نباتا یعنی این کار را کردیم تا دانه‏ها و نباتاتی که مایه قوت آدمیان و حیوانات است بیرون آوریم.

و جنات الفافا این جمله عطف است بر کلمه حبا، و جنات الفاف به معنای درختان أنبوه و در هم فرو رفته است.

بعضی گفته‏اند: کلمه الفاف جمعی است که از ماده خودش مفرد ندارد.

 

بحث روایتی

در بعضی از روایات آمده که منظور از نبا عظیم علی (علیه‏السلام‏) است.

ولی این از باب بطن قرآن است، نه تفسیر لفظ آیه.

و از خصال از عکرمه از ابن عباس روایت شده که گفت: (روزی) ابو بکر به رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) عرضه داشت یا رسول الله! چقدر زود مویت سپید شد؟ فرمود: موی مرا سوره هود و واقعه و مرسلات و عم یتسائلون سپید کرد.

و در تفسیر قمی در ذیل آیه ألم نجعل الارض مهادا آمده که: زمین گهواره‏ای است که بشریت در آن پرورش می‏یابد، و الجبال أوتادا یعنی میخ‏های زمین.

و در نهج البلاغه فرموده: وتد بالصخور میدان أرضه.

و در تفسیر قمی در ذیل آیه و جعلنا اللیل لباسا آمده که شب جامه‏ای است بر روی روز.

مؤلف: شاید مراد این باشد که شب جامه‏ای است بر روی آنچه در روز پیدا است و آن را می‏پوشاند.

و باز در همان کتاب است که در معنای آیه و جعلنا سراجا وهاجا فرموده: منظور  خورشید نورانی است و أنزلنا من المعصرات فرمود: یعنی از ابرها ماء ثجاجا فرمود: یعنی با ریزشی پی در پی.

و تفسیر عیاشی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که فرمود: کلمه یعصرون در آیه عام فیه یغاث الناس و فیه یعصرون با یاء به معنای یمطرون است، یعنی باران به ایشان می‏بارد، آنگاه به عنوان استشهاد فرمود مگر نشنیده‏ای که در سوره نبا فرموده: و أنزلنا من المعصرات ماء ثجاجا.

مؤلف: مراد این است که کلمه یعصرون باید با ضمه یاء و به صیغه مجهول خوانده شود، چون معنایش این است که مردم در آن سال یمطرون - باران داده می‏شوند، به شهادت اینکه در سوره نبا اسم فاعل همین فعل بکار رفته ابرها را معصرات و مردم را معصر - باران داده شده - خوانده است، پس سحاب معصر - با کسره صاد - به معنای ابر ممطر است.

و عیاشی مثل این حدیث را از علی بن معمر از پدرش از امام صادق (علیه‏السلام‏) نقل کرده.

و قمی در تفسیر خود نظیر آن را از امیر المؤمنین (علیه‏السلام‏) روایت کرده است.

این آیات یوم الفصل را که در جمله کلا سیعلمون به طور اجمال بدان اشاره کرده بود توصیف نموده، شرح می‏دهد که در آن روز به طاغیان و متقیان چه می‏گذرد، و در آخر، سوره را با تهدیدی که به منزله نتیجه است ختم می‏کند.

ان یوم الفصل کان میقاتا در مجمع البیان می‏گوید: کلمه میقات به معنای آخرین لحظه از مدتی است که برای حدوث امری از امور معین شده و این کلمه از ماده وقت است همچنان که کلمه میعاد از ماده وعد و کلمه مقدار از قدر گرفته شده‏اند.

از این آیه شریفه شروع شده است به توصیف آن نبا عظیمی که خبر از وقوع آن در آینده داده و فرمود: کلا سیعلمون آنگاه برای اثبات مطلب چنین استدلال نمود که ا لم نجعل الارض مهادا ... - مگر ما نبودیم که زمین را بستر و گهواره کردیم ... و آن را یوم الفصل خواند تا بفهماند در آن روز بین مردم فصل قضا می‏شود و هر طایفه‏ای بدانچه با عمل خود مستحق آن شده می‏رسد، پس یوم الفصل، میقات و آخرین روزی است که برای فصل قضا معین شده بود و تعبیر به لفظ کان که مخصوص رساندن ثبوت است می‏فهماند یوم الفصل از سابق ثابت و در علم خدا معین شده بود حجت قبلی هم بدان ناطق است و به همین جهت جمله را با کلمه ان مؤکد کرد.

و معنای جمله این است که: محققا یوم الفصل که خبرش خبر عظیمی است در علم خدا معین شده بود و روزی که خدا آسمانها و زمین را می‏آفرید و نظام جاری در آن را بر آن حاکم می‏کرد از همان روز برای نظام مادی جهان مدتی معین کرد که با به سر رسیدن آن مدت عمر عالم ماده هم تمام می‏شود چون خدای تعالی می‏دانست که این نشاه جز با انتهایش به یوم الفصل تمام نمی‏شود، چون خودش نشاه دنیا را آفریده بود می‏دانست که اگر آن را بخواهد بیافریند لازمه‏اش این است که نشاه قیامت را هم به پا کند.

یوم ینفخ فی الصور فتاتون افواجا در سابق گفتار در معنای نفخ صور مکررا گذشت.

و کلمه افواج جمع فوج است که - به گفته راغب - به معنای جمعیتی است که به سرعت از پیش روی ما بگذرند.

و در جمله فتاتون افواجا سیاق را طبق سیاق سابق خطابی کرد، تا حق وعید و تهدیدی که جمله کلا سیعلمون متضمن آن است را ادا کرده باشد، و مثل اینکه آیه مورد بحث نظری هم به آیه یوم ندعوا کل اناس بامامهم دارد، که آن نیز دلالت می‏کند بر اینکه در روز قیامت مردم فوج فوج می‏آیند.

و فتحت السماء فکانت أبوابا و وقتی درب‏های آسمان باز شد قهرا عالم انسانی به عالم فرشتگان متصل می‏شود.

بعضی گفته‏اند: در این آیه چیزی در تقدیر است، و تقدیر کلام فکانت ذات ابواب است، یعنی آسمان دارای ابواب خواهد بود.

بعضی دیگر گفته‏اند: در آسمان راههایی پیدا می‏شود، در حالی که قبلا چنین راههایی وجود نداشت.

لیکن این دو وجه به بی‏دلیل حرف زدن شبیه‏تر است تا تفسیر (دقت بفرمایید).

و سیرت الجبال فکانت سرابا کلمه سراب به معنای آب موهوم است که در بیابان از دور برق می‏زند و انسان خیال می‏کند آنجا آب است، و هر امر بی‏حقیقت را که به نظر حقیقت برسد نیز به عنوان استعاره سراب می‏گویند، و شاید مراد از سراب در آیه به معنای دوم باشد.

توضیح اینکه به راه انداختن کوهها و متلاشی کردنشان، بالاخره طبعا به اینجا منتهی می‏شود که شکل کوهی خود را از دست داده اجزایش متفرق شود، همچنان که در چند جا از کلام مجیدش وقتی سخن از زلزله قیامت دارد و آثار آن را بیان می‏کند، از کوهها هم خبر داده می‏فرماید: و تسیر الجبال سیرا و نیز می‏فرماید: و حملت الارض و الجبال فدکتا دکة واحدة، و نیز می‏فرماید: و کانت الجبال کثیبا مهیلا و نیز می‏فرماید: و تکون الجبال کالعهن المنفوش و نیز می‏فرماید: و بست الجبال بسا و نیز فرموده: واذا الجبال نسفت.پس به راه انداختن کوهها و خرد کردن آنها بالاخره منتهی می‏شود به پراکنده شدن و پاره پاره شدن آنها و به صورت تپه‏های پراکنده در آمدنشان و در نتیجه چون پشم حلاجی شده ساختنشان.

و اما سراب شدنشان به چه معنا است؟و چه نسبتی با به راه انداختن آن دارد، به طور مسلم سراب به آن معنا که به نظر آبی درخشنده برسد نسبتی با به راه انداختن کوهها ندارد.

بله این را می‏توان گفت که وقتی کوهها به راه افتادند، و در آخر حقیقتشان باطل شد و دیگر چیزی به صورت جبال باقی نماند، در حقیقت آن جبال را سیات که حقایقی دارای جرمی بس بزرگ و نیرومند بود، و هیچ چیز آن را تکان نمی‏داد با به حرکت در آمدن و باطل شدن، سرابی می‏شود خالی از حقیقت، پس به این اعتبار می‏توان گفت: و سیرت الجبال فکانت سرابا و نظیر این بیان در کلام خدای تعالی آمده، آنجا که در باره اقوام هلاک شده می‏فرماید: فجعلناهم احادیث، و یا می‏فرماید: فاتبعنا بعضهم بعضا و جعلناهم احادیث و یا درباره بت‏ها می‏فرماید: ان هی الا أسماء سمیتموها انتم و اباؤکم.

پس آیه شریفه به وجهی نظیر آیه زیر است که می‏فرماید: و تری الجبال تحسبها جامدة و هی تمر مر السحاب، که اگر بگوییم درباره صفت زلزله قیامت است، شباهتی با آیه مورد بحث خواهد داشت.

ان جهنم کانت مرصادا راغب در مفردات گفته: کلمه رصد به معنای آماده شدن برای مراقبت است، - تا آنجا که می‏گوید - و مرصد به معنای آن محلی است که برای مراقبت در آنجا قرار بگیری، و این کلمه در قرآن آمده.

تا آنجا که می‏فرماید: و اقعدوا لهم کل مرصد - برای دستگیری آنان در هر کمین‏گاهی به کمین بنشینید.

کلمه مرصاد هم شبیه به مرصد است، اما مرصاد تنها به آن محلی که برای این کار آماده شده اطلاق می‏شود، و این کلمه نیز در قرآن آمده می‏فرماید: ان جهنم کانت مرصادا، و این آیه این نکته را می‏فهماند که جهنم محل عبور همه مردم است، و از همین باب است آیه زیر که می‏فرماید و ان منکم الا واردها - هیچ کس از شما نیست مگر آنکه به جهنم وارد خواهد شد.

للطاغین مابا طاغیان کسانی هستند که متصف به طغیان باشند، و خروج از حد، کار همیشگی آنان باشد، و کلمه ماب اسم مکان از ماده أوب است، که به معنای رجوع است، و اگر جهنم را محل برگشت طاغیان خوانده، به این عنایت بوده که خود طاغیان در همان دنیا، جهنم را ماوای خود کردند، پس صحیح است بگوییم به جهنم بر می‏گردند.

لابثین فیها احقابا کلمه أحقاب به معنای زمانهای بسیار و روزگاران طولانی است که آغاز و انجام آن مشخص نباشد.

و این کلمه جمع است و اما در اینکه مفردش چیست؟آیا حقب - به ضمه اول و سکون دوم است - و یا حقب - به دو ضمه - است، اختلاف کرده‏اند، و حقب - به دو ضمه - در قرآن کریم آمده، می‏فرماید: أو امضی حقبا.

بعضی هم گفته‏اند: مفردش حقب - به فتح اول و سکون دوم - است، و واحد حقب هم حقبه - به کسر اول و سکون دوم - است.

راغب گفته: حق این است که حقبه به معنای مدت نامعلومی از زمان است.

بعضی هم کلمه حقب را به هشتاد و یا هشتاد و چند سال تحدید کرده‏اند.

و بعضی دیگر اضافه کرده‏اند که: هر سال از این حقب سیصد و شصت روز و هر روزش برابر هزار سال است.

و از بعضی دیگر نقل شده که گفته‏اند: حقب به معنای چهل سال است.

و از بعضی دیگر آمده که گفته‏اند: هفتاد سال است.

و أقوالی دیگر در معنای حقب گفته‏اند، اما از خود قرآن کریم دلیلی بر هیچ یک از این تحدیدها وارد نشده، علم لغت هم چیزی در این باب نگفته.و از ظاهر آیه بر می‏آید که مراد از طاغیان، معاندین از کفار هستند، مؤید این ظهور ذیل سوره است که می‏فرماید:

 انهم کانوا لا یرجون حسابا و کذبوا بایاتنا کذابا و مفسرین کلمه احقاب در آیه را به حقب بعد از حقب تفسیر کرده‏اند، که در نتیجه آیه را چنین معنا کرده‏اند: جهنم برگشتگاه طاغیان است، در حالی که در جهنم حقبی بعد از حقب دیگر می‏مانند، بدون اینکه این حقب‏ها آخری داشته باشد.

پس آیه شریفه با آیات دیگر قرآن که تصریح دارد بر خلود کفار در جهنم منافات ندارد.

بعضی گفته‏اند: آیه لا یذوقون فیها ... صفت احقاب است، و معنای آیه این است که طاغیان در دوزخ احقابی میمانند که صفتش این است که در آن اثری از خنکی و نوشیدنی نیست، مگر حمیم و غساق، و آنگاه بعد از این احقاب وضعی غیر آن وضع را خواهند داشت، و جاودانه به وضعی که معلوم نیست چگونه است در دوزخ خواهند بود.

و این معنا در صورتی که سیاق آیه با آن مساعدت کند معنای خوبی است.

لا یذوقون فیها بردا و لا شرابا در این آیه بین برد و شراب مقابله افتاده، و ظاهر این مقابله آن است که مراد از برد مطلق هر چیز غیر نوشیدنی باشد، که آدمی با آن خنک شود، نظیر سایه‏ای که بتوانند در آن استراحت کنند، پس مراد از چشیدن خنکی مطلق دسترسی و تماس با خنکی است، نه خصوص چشیدنیهای آن.

الا حمیما و غساقا کلمه حمیم به معنای آب بسیار داغ است، و کلمه غساق به معنای چرک و خون اهل دوزخ است.

جزاء وفاقا ... کتابا کلمه وفاقا مصدری است به معنای اسم فاعل.

و معنای آیه این است که ایشان جزا داده می‏شوند جزایی موافق با اعمالی که کردند.

ممکن هم هست مضافی در تقدیر گرفته بگوییم: تقدیر آیه جزاء ذا وفاق است، یعنی جزایی دارای وفاق.

و یا بگوییم اطلاق وفاق بر جزا از باب مبالغه است، مثل اینکه وقتی می‏خواهیم در عدالت زید مبالغه کنیم می‏گوییم زید عدل است انهم کانوا لا یرجون حسابا و کذبوا بایاتنا کذابا - کلمه کذابا مفعول مطلق است، برای کذبوا، در نتیجه معنای آیه و کذبوا بایاتنا تکذیبا عجیبا می‏شود، یعنی کفار امید حسابی ندارند، و آیات ما را به طور عجیب تکذیب می‏کنند، چون بر تکذیب خود اصرار می‏ورزند.

و این آیه مطابقت جزا با اعمال ایشان را تعلیل می‏کند، به این بیان که کفار امید حساب در یوم الفصل را ندارند، در نتیجه از حیات آخرت مایوسند، و به همین جهت آیات داله بر وجود چنین روزی را انکار می‏کنند، و به دنبال آن آیات توحید و نبوت را هم انکار نموده، در اعمال خود از حدود عبودیت تجاوز می‏کنند، و نتیجه همه اینها این شده که به کلی خدا را از یاد ببرند، خدا هم آنان را از یاد برد، و سعادت خانه آخرت را بر آنان تحریم کرد، در نتیجه برای آنان نماند مگر شقاوت، و در آن عالم چیزی به جز مکروه نمی‏یابند، و جز با صحنه‏های عذاب مواجه نمی‏شوند، و همین است معنای اینکه فرمود فذوقوا فلن نزیدکم الا عذابا.

و جمله مورد بحث که می‏فرماید: جزاء وفاقا دلالت دارد بر مطابقت کامل بین جزا و عمل، پس انسان با عمل خود نمی‏جوید مگر جزایی را که مو به مو مطابق آن باشد، پس رسیدن به جزا در حقیقت رسیدن به عمل است، همچنان که فرمود: یا ایها الذین کفروا لا تعتذروا الیوم انما تجزون ما کنتم تعملون.

و کل شی‏ء احصیناه کتابا - یعنی هر چیزی را - که اعمال شما هم از آن جمله است - ضبط کرده و در کتابی جلیل القدر بیان نموده‏ایم، بنابر این آیه شریفه مورد بحث در معنای آیه زیر است که می‏فرماید: و کل شی‏ء أحصیناه فی امام مبین.

ممکن هم هست مراد و کل شی‏ء حفظناه مکتوبا باشد، یعنی هر چیزی را ما با نوشتن در لوح محفوظ و یا در نامه اعمال حفظ کرده‏ایم.

این هم جائز است که احصا به معنای کتابت باشد، و هم کتاب به معنای احصا باشد، چون هر دو در معنای ضبط مشترکند، و معنای آیه یا کل شی‏ء أحصیناه احصائا باشد، و یا کل شی‏ء کتبناه کتابا.

و به هر حال آیه شریفه حالی است که تعلیل سابق را تکمیل می‏کند، و معنای آن با آیه قبل چنین می‏شود: جزای آنها موافق با اعمال ایشان است، به علت اینکه چنین حال و وضعی داشتند، در حالی که ما حال و وضعشان را علیه آنان ضبط کردیم، و جزایی موافق با آن به ایشان می‏دهیم.

فذوقوا فلن نزیدکم الا عذابا فای تفریع که در آغاز این آیه آمده، آن را نتیجه مطلب قبل کرده، که عذاب کفار را تفصیل می‏داد، و می‏خواهد ایشان را از این امید مایوس کند که روزی از شقاوت نجات یافته به راحتی برسند، و التفاتی که از غیبت انهم به خطاب نزیدکم بکار رفته این نکته را می‏رساند که خدای تعالی ایشان را حاضر فرض کرد تا توبیخ و سرکوبیشان بدون واسطه انجام شود.

و مراد از جمله فلن نزیدکم الا عذابا، این است که آنچه می‏چشید عذابی است بعد از عذابی که قبلا چشیده بودید، پس آن عذاب، عذابی است بعد از عذاب، و عذابی است روی عذاب، و همچنان عذابها دو چندان می‏شود، و عذابی به عذابتان افزوده می‏گردد، پس از اینکه به آرزوی خود برسید مایوس باشید، و این آیه خالی از این ظهور نیست که مراد از جمله لابثین فیها احقابا خلود در آتش است، و اینکه عذاب از شما قطع نخواهد شد.

 

تفسیر آیات

ان للمتقین مفازا ... کذابا کلمه فوز - به طوری که راغب گفته - به معنای ظفر یافتن به خیر بدون صدمه و با حفظ سلامت است، پس در این کلمه هم معنای ظفر یافتن به خیر هست و هم معنای نجات و خلاصی از شر، و کلمه مفاز مصدر میمی و یا اسم مکان از فوز است، و در آیه شریفه هر دو احتمال راه دارد.

و در جمله حدائق و أعنابا کلمه حدائق جمع حدیقه است، و حدیقه به معنای بوستان دارای دیوار است، و کلمه أعناب جمع عنب است، که نام میوه درخت مو است، و چه بسا به خود درخت هم عنب گفته می‏شود.

و کلمه کواعب جمع کاعب است که به معنای دختر نورسی است که پستانهایش رو به رشد نهاده، و دائره‏ای تشکیل داده، و کمی از اطرافش بلندتر شده.

و اتراب جمع ترب است، که به معنای مثل است، و کواعب اتراب به معنای دخترانی هم سن و سال و شبیه به هم هستند.

و کاسا دهاقا - یعنی و قدحهایی پر از شراب، پس کلمه دهاق مصدری است که معنای اسم فاعل را می‏دهد.

لا یسمعون فیها لغوا و لا کذابا - یعنی در بهشت سخن لغو نمی‏شنوند، سخنی که  هیچ اثر مطلوب بر آن مترتب نمی‏شود، و نیز یکدیگر را در آنچه می‏گویند تکذیب نمی‏کنند، پس سخنان بهشتیان هر چه هست حق است و اثر مطلوب دارد، و صادق و مطابق با واقع است.

جزاء من ربک عطاء حسابا یعنی رفتاری که با متقین می‏شود هر چه باشد در حالی است که جزایی حساب شده، و عطیه‏ای از ناحیه پروردگار تو است، پس کلمه جزاء و همچنین کلمه عطاء حال است، و کلمه حسابا مصدری است به معنای اسم مفعول، و صفت است برای عطاء، احتمال هم دارد که کلمه عطاء تمیز و یا مفعول مطلق باشد.

بعضی گفته‏اند: در این آیات جزای متقین را به رب نسبت داده، و رب را به ضمیر راجع به رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) اضافه کرده، تا به این وسیله از آن جناب احترامی به عمل آورده باشد، ولی در جزای طاغیان این کار را نکرد و آن را به رب نسبت نداد و نفرمود: جزاء وفاقا من ربک تا بفهماند خدای تعالی منزه از رساندن شر است، هر شری که باشد به دست خود طاغیان درست می‏شود، همچنان که در جای دیگر فرم

/ 0 نظر / 290 بازدید